باران امشب تمام روياهايم را شست و برد
باران امشب دوباره تو را به يادم آورد
تورا با آن دستهاي مهربان
باران امشب فصل كوتاهي از آرامش را به يادم آورد

ديگر فصلهاي باراني را دوست ندارم
ديگر آن دستهاي مهربان را دوست ندارم
ديگر نه آن آرامش را و نه اين آتش را
دلم هواي تازه ميخواهد
يك هواي تازه ي بدون باران، بدون خاطره
دلم يك خلأ ميخواهد ، خلأ حضور
با كمي روياي شيرين، چيزي شبيه كودكي
آن روزها كه تنهايي هم رنگ داشت
رنگ جستجو ،رنگ تجربه
آن روزها كه فراموش كردن آنقدرها هم سخت نبود
آن روزها كه جز ديگران، خودم هم صداي خنده ام را مي شنيدم
دلم رنگ ميخواهد
دلم رويا مي خواهد
كاش خيالهاي كودكيم، مجال بودن مي گرفت...


?فرشاد | پیوند | 11/15/1387 | 0 نظر | ارسال نظر